تبليغاتX
یک تبسم کافیست
طنز ناب

 

 

آورده اند که مردی خروس نیکویی در بازار دید وپسندید

 

و با یه شرط که دیگر باز پسش نده ، با قیمت خیلی مناسب خرید

 

و شادمان به خانه برد ودر حیاط کنار مرغ ها انداخت.

 

زنش که به خانه آمد و خروس را در حیاط دید زود رفت

 

 و چادربه سر کرد وغوغایی بر پا که :

 

من تو خونه ای که یه نا محرم اونجا باشه پا نمیذارم

 

یا این خروس رومیبری  پسش میدی یا منو طلاق!

 

مرد گفت: بابا یه خروس که دیگه این حرفارو نداره

 

اون ما روبرای نماز صبح بیدار میکنه ، شگون داره ،

 

ذکر لا اله الا الله میگه ،غیرت داره .

 

اما این حرفا تو کت زنه نرفت که نرفت .

 

آخرش مرد خروس رو زد زیر بغلش و ناراحت ازمنت

 

پس دادن خروس و شادمان از اینکه عجب زن با حجب

 

 و حیایی داره که حتی یه پرندهء نرینه رو هم

 

 نامحرم میدونه ،رفت سراغ فروشنده .

 

فروشنده شرط اول رو یاد آوری کرد و عیب وایراد

 

مالی که فروخته رو پرسید ولی مرد قصه ما بدون

 

هیچ دلیلی فقط اصرار داشت که خروس رو  پس بده .

 

دعوا بالاگرفت و بالاخره مرده کوتاه اومد ودلیل پس

 

 دادن خروس رواینجوری آشکارکرد:

 

عیب خروس تو اینه که نره  و زن من دوست نداره یه

 

موجود نرینه و نامحرم در خونه داشته باشیم .

 

فروشنده از این استدلال خندش گرفت و خروس رو پس

 

گرفت ولی در گوش مرده یه چیزی رو زمزمه کرد :

 

ای مرد ساده دل ، اینو بدون که زنت از راه عفت و

 

پاکدامنی خارج شده و تمام این حرفا برای جا نماز آب

 

 کشیدنه و الا کجای این شرع مقدس گفته که خروس

 

هم برای  زنان نا محرم محسوب میشه !

 

این افراط درمتشرع نشون دادن خودش تنها یه دلیل

 

میتونه داشته باشه که برات گفتم .

 

باور نداری مواظبش باش تا متوجه بشی !

 

و چنین بود .... 

 

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

بچه ها!

 

بچه ها!

 

مژده مژده !

 

همه شما می توانید وزیر،دانشمند ،میلیاردر و مدیر کل شوید !

 

دیگر نیازی نیست زایده ای بنام مخ در کله تان وجود داشته باشد !

 

و لازم نیست سال ها به دنبال سواد و شعوروپول بدوید و عمرتان را هدر دهید  !

 

در کشور ما آمپولی کشف شده که با تزریق آن درسن بیست و پنج سالگی

 

 و حتی در بعضی موارد در شانزده سالگی راه پنجاه ساله طی میشود !

 

یعنی عوض هفتاد و پنج سالگی دریک سوم این مدت دانشمند وبیل گیتس می شوید !

 

و با کشف این آمپول کشور ما پنجاه سال پنجاه سال می تواند جهش کند

 

 و از دنیا جلو بزند !

 

دنیا دیگه مثل تو نداره!

 

نداره نه میتونه بیاره!

 

نگارشانزده ساله من هم که به مکتب عالی نرفت و قهر کرد از ننم !

 

الان به کمک این آمپول مساله آموز صد مدرس شده وبراش اسکورت و راننده گذاشتن!

 

آقا بیا برو ، برو بیا !

 

این آمپول زمانی برای تزریق یه باسن مناسب می خواست .

 

منم گفتم آقا این شهرام آلاسکای ما یکی داره ردیف کارتون !

 

یه معیار ارزیابی پیشرفت مناسبم براش هست:

 

اون حتی عرضه نداره آلاسکا رو رها کنه رو چرخ دستیش لا اقل بستنی کیم بفروشه !

 

یکی بهش استعمال کنین ببینیم افاقه میکنه یا نه؟

 

 شاید واسه ما از فردا لا اقل کیم بیاره!

 

دندونامون ریخت از بس آلاسکا مک زدیم!

 

آقا زدند بهش وسرهفته با کامیون یخچال دار اومد سرکوچه!

 

الهم ابیض ماتحت کلناو الرزقنا هذه الانجکسیون الفانتاستیک !

 

امروز یکی از این آمپول خورده ها روتو تلویزیون دیدم

 

که منو وادارکرد پرده از این راز بردارم!

 

چون اگه امت این راز روندونند ممکن است شاخدارنیستن شاخدار بشن همه !

 

یارو می گفت(درهشت و سی بیستم اسفند):

 

از آنجایی که بخش مسکن چهارسال بود که در رکود به سر می برد :

 

و متوسط تورم در کشور ما پانزده درصد در سال است ،

 

حالا که دوباره این بخش رونق گرفته وبازار خرید و فروش داغ شده ،

 

همه اون تورم های چهار ساله بزرگ شدن و راه افتاده و باهم ازدواج کردن

 

وبچشون یهو یه تورم تپل مپل شصت درصدی شده !

 

۴*۱۵=۶۰

 

و امت نگران نباشند

 

 دلیلش اینست !

 

وجای هیچگونه نگرانی ندارد !

 

وگرنه این بچه اینقدر چاق نمیشد !

 

ومشکل هورمونی و تغذیه ای ندارد !

 

*************

از آنجا که به فیض الهی وفور همه چیز است وخلایق در رفاه بر آن شدیم

 

 اسامی هفت سین سفره عیدشان را نیز ما محیا سازیم که از مشقت  یافتن

 

سینانی چند ملالی در خاطرشان نیافتد وفسفر خاطرنفرسایند .

 

ازخلایقی که سر کارند می آغازیم تا به مستوره ها برسیم که ددری ها

 

دستشان بند تر، وقتشان کم  وبرای کمک اولی ترند:

 

صنف فرمان گردانان دور برد :

 

 سیبیل (که شوفر را بی آن ابهت نباشد و در صدرعشق است)

 

سگ دست – سوپاپ – سیم بکسور – سیلندر – سپر- سیراب شیردون !

 

صنف پرتغال های مستقیم رو در جایی که باغلار باغی دارد و چایلار چایی و گللر گولی!:

 

 سیلاب- سید حمزه – سیداوا – سه راه امین – ساعات قاباغی - سجادیه – سهروردی

 

صنف بی مهرگان : سوهان ناخن – سشوار – سایه – سنجاق سینه – سوتین

 

ساندویچ با سن ایچ

 

صنف سره پایان سفید پوش تازه سبز گردیده : سوند – سرنگ 

 

 سر سوزن که هر چه کلفتش است نصیب فقرا می شود –ساکشن – سرم

 

 ساولون – سالاد اولویه که سردش نیز سرکشیک غنیمت است – بمیرم براتون!

 

صنف خلبانان بی طیاره : شیخ – شنگ – شیا – شفید – شرنگ – شنده – شیگار مقنه

 

صنف ابرو پیوسته ها  : سفیداب – سرخاب – سنگ پا – سدر- سرمه – سنجاق – سرسره

 

/////////////////////////////////////////////

دوستی تعریف می کرد که:

 

توی خوابگاه ما یکی پیدا شده بود که کره  مربا وسایرمواد غذایی

 

بچه ها را از توی یخچالهای مشترکی که در آشپز خانه بود

 

کش میرفت و عمدتا یه یادداشت میذاشت جای اونابا امضای زورو.

 

مثلا کباب ها مرغ وسوسیس بچه ها روورمیداشت ولی برنجا می موند.

 

تلاش ما برای پیدا کردن این آقای زورو بی نتیجه بود

 

 تا اینکه کارد به استخوانمان رسید و یکی از بچه ها ازدوستش که

 

 دانشجوی داروسازی بود مقداری داروی مسهل از نوع

 

 موثروناب گرفت .

 

دارو را آوردیم واول شب اونو داخل کباب های کوبیده

 

جا سازی کردیم و به طور تابلو در یخچال گذاشتیم و به اتاقمون

 

رفتیم و منتظر شدیم تا دارو افاقه کنه .

 

نصف شب بود که دیدیم یه آمبولانس فابریک وارد محوطه

 

خوابگاه شد و یه راست اومد دم بلوک ما .

 

من بچه ها رو زود صدا زدم و گفتم : بچه ها زود برین پای پنجره ها

 

 زورو به دام افتاده

 

وشما تجسم کنید بنده خدایی رو با برانکار می برند که روشو

 

با آرنجش پوشونده و ازپنجره هر اتاق یه عده ای داد میزنن :

 

 هی زورو خوش بگذره !

 

زورو التماس دعا !

 

 زورو بازم این ورا بیا !

 

 و به تورنادو سلام ما رو برسون ! 

 

++++++++++++++++++++++++++++++++

 

آقای رئیس جمهور-رئیس دولت کشور جمهوری اسلامی ایران به ما کمک کنید

 

ما نیز مسلمان هستیم و رو به سوی قبله ای که شما نماز میگذاریدنماز می خوانیم

 

شما طرفدار واقعی مستضعفان جهان هستید ما بعد از خدا امیدمان به شماست

 

شما به ستمدیدگان همه جهان نظر دارید ملت مارا هم فراموش نکنید

 

ما در تحریم قرارداریم و چند سالیست که دستمزد هایمان پرداخت نشده است

 

زندگی برای ما تنگ شده است ما از خانه هایی که نسل اندر نسل  پدرانمان

 

 مالک آن بوده اند رانده شده ایم .

 

ما گروگان گرفته شده ایم .

 

اغلب ازدواج نمیکنیم تا بچه های ما هم آواره نشوند .

 

ما آواره ترین مردم جهان هستیم و خانه بدوشی پیشهء ما شده است و

 

 تا دهه ها بعد که عمرمان قد نمیدهد امید سامان نداریم .

 

ما جنگ زده هم هستیم وشهدای زیادی را تقدیم اسلام و میهنمان کرده ایم

 

ما زادهء جنگیم و طراوت و کودکیمان را در زیر چکمه های متجاوزان جا گذاشته ایم

 

آقای رئیس جمهور کشور بزرگ و ثروتمند ایران

 

کمکمان کنید

 

ما یا شرمندهء فرزندانمان هستیم یا شرمنده ء خود دیگرمان و شب را

 

 با آرزوی داشتن حد اقل امکانات زندگی به صبح می رسانیم .

 

 ولی افسوس هر چه میگذرد ما بیشتر فراموش میشویم

 

دنیا هم مارا نمیبیند

 

شما ما را در یابید

 

و شادی را به ما هدیه کنید

 

آقای رییس به ملت مظلوم ومسلمان ایران کمک کنید

 

ما جوانان اصلا کاری نداریم که حقوقمان هم پرداخت نشده باشد

 

میدانید ما اصلا خانه ای نداریم که از آن رانده هم شده باشیم

 

ما مستاجر این و آنیم و نسلهای گذشته ما را گروگان گرفته است

 

آقای رئیس جمهور کشور بزرگ و ثروتمند ایران

 

به ملت مظلوم ایران کمک کنید

 

به جوانان کمک کنید

 

ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

من زیاد روزنامه نمی خونم ولی از آخرین روزنامه ای که خوندم

 

 یه مورد براتون عرض میکنم شما قضاوت کنید که من حق دارم

 

 دیگه روزنامه نخرم یا نه؟

 

در یک صفحه به وضعیت جوانان در تکیه ها و حسینیه ها و

 

 مداحان اونها اشاره داشت که از روی آهنگ های لس آنجلسی

 

 و با ارگ و کیبورد و انواع طبل و سنج به تعزیه داری می پرداختند

 

 و دیگه از مرثیه و حزن و اندوه وشعورو جاذبه و دافعه خبری نبود .

 

 هرچه بود شعرهای بی مایه بود وریتم بود وسرعت ونعره های غربی

 

 و اختطلاط هایی هوسناک به بهانهء عزاداری برای حسین مظلوم و سور چرانی مدرن بعنوان نذری برای آن حضرت.

 

در صفحه دیگرسردار فلانی اشاره داشت که متاسفانه تعداد زنان

 

خلافکاربعد از انقلاب سیزده درصد افزایش یافته و از نظر اعتیاد

 

 به مواد مخدر بدلیل نزدیکی به مراکز  تولید افیون در مرتبه نخست

 

قرار داریم وهر ساله هزاران نفر دراین راه قربانی میدهیم.

 

در صفحه ای دیگر گلایه ای از دبیر خانهء شعر چاپ شده بود که

 

از عدم تامین بودجهءآن مرکز توسط دولت و بدهی سنگین آن

 

به مولفان و ناشران و اهل قلم حکایت داشت .

 

در همان صفحه از افزایش ناچیز( فقط یک درصدی) بودجه فرهنگی

 

 کشوربرای سال1386گلایه شده بود و آخرین خبرمیدانید چه بود؟

 

در نشست شورای عالی انقلاب فرهنگی اعلام شد :

 

  وضعیت فرهنگی کشور در حد مطلوبی قرار دارد .

 

 وحاج آقاهای تهیه کننده گزارش فقط ! استناد کرده بودند به

 

تعداد کتابهای انتشار یافته در کشور در سال 1385 که چند درصدی

 

افزایش داشت و همه میدانیم که کتابهای مورد نظر یا داستانهای

 

 هری پاتر است یاحل المسائل کتابهای دبیرستان وجزوه های کنکور

 

 قلمچی و گاج و آیندگان یا یارانه مند هایی که یه چیزی هم باید دستی

 

گرفت تا اونارو خوند یا جایزه ای چیزی بعنوان مسابقه کتابخوانی در

 

 نظر گرفته شده باشه که عده ای به طمع آن بطرفش کشانده شوند وبه

 

 خوردشان چیزهایی داده بشه!

 

واسه همینه که من روز نامه نمیخونم چون جونمو دوست دارم و

 

کار دست خودم میدم. یک بار امتحان کافیه! 

 

ددددددددددددددددددددددددد

 

پسر عموی من دکتر دندان پزشکه

 

توی یکی از شهرستان های دورکه طرح  بود

 

من زیاد بهش سر میزدم .

 

یه خاطره از اون روزا براتون نقل میکنم که همیشه فکر منو مشغول کرده:

 

یه روز یه خانم روستایی با پسر ده یازده سالش اومد مطب و گفت : 

 

دندون پسرم درد میکنه اونو بکشید

 

دکتر پس از معاینه گفت که دندون پسرتون یه حفره کوچیک داره که

 

اگه ترمیم شه دندون میشه مثل روز اولش و تا ده هاسال کار میکنه

 

زنه پرسید هزینش چقدره و دکتر با تخفیف و ملاحظه گفت ده هزار تومن

 

چون عصب کشی میخواد وترمیم ریشه و...

 

زنه پرسید : بکشی چقدر میشه ؟ جواب شنید هزار تومن

 

زنه گفت: بکشش

 

و دکتر با زحمت زیاد اون دندون نسبتا سالم رو کشید

 

زنه غافل از اینکه یه دندون واقعی چند صد هزار تومن ارزش داره !

 

پسره تا آخر عمرش جای خالی اون دندونو بخاطر 9هزارتومن احساس خواهد کرد

 

و وقتی عقلش رسید مادرشو مذمت.

 

میدونید اینو واسه چی نوشتم؟

 

پرده دوم-از زبون دندون

 

دردش اومده.  ناراحته . از اوضاعیکه پیش اومده ناراضی هست

 

قدرشو ندونستند.

 

اون نسبتا سالمه فقط چون ازش خوب مراقبت نکردن

 

 و لطمه دیده یه کم دردش میاد.

 

از اینکه بجای گاز انبر اونو بکار گرفتن دلش شیکسته !

 

داد میزنه : منو نکنین . منو دور نندازین .من هنوز خیلی کارا میتونم بکنم.

 

من خیلی با ارزشم . من محکم هستم . منم مثل شما مخلوق خدا هستم

 

و میخوام زندگی کنم .

 

جای خالی منو کی میخواد پرکنه براتون ؟

 

مصنوعیا بخوبی من نیستن به خدا .

 

ولی کندن اون هزینه کمتری داره

 

چون اگه نکنیش باید ببینی چرا درد داره؟

 

کجاش آسیب دیده .

 

 باید تمیزش کنی

 

ضد عفونیش کنی

 

ببریش حموم

 

با روکش طلا ازش محافظت کنی !

 

اینا خیلی کار داره

 

و ما وقت وهزینشو نداریم

 

سرمون شلوغه .

 

این درد لعنتی  باید هرچه زودتر  بخوابه !

 

کله شو با انبرمحکم میگیریم

 

 میکشیمش با تمام نیرو  و با تقلای زیاد از حفرهء خونالود خارجش میکنیم

 

 ومیندازیمش توی سطل آشغال

 

و بهش میگیم برو به درک دندون کرم خورده وفاسد که

 

از اول هم جنست خراب بود.

 

انگار ما خودمون این بلا رو سرش نیاوردیم ... بماند ...

 

))))))))))))))))))))))))))))

 

 

وقتی که ازدواج کردم دانشجو بودم ومثل همه دانشجو ها

 

 وضع مالی آنچنانی نداشتم (الان هم دانشجویم و الان هم ...)

 

دانشگاه نامه ای دستم داد که : سرپرستی محترم بانک ملت

 

آقای ایکس دانشجوی کارشناسی ارشد این دانشگاه برای اخذ وام

 

ازدواج حضورتان معرفی می شود لطفا اقدام نمایید .

 

وام هم همون وام 200هزارتومنی بود که مثلا  باید به

 

 همه مزدوجین بدن آنهم با کسر 15هزار تومن بابت کارمزد .

 

رفتم سرپرستی ،گفت خونتون کجاست؟ گفتم شریعتی .

 

نوشت: شعبه شریعتی اقدام شود .

 

خوشحال رفتم بانک .معاون اونجا بود ولی رییس نه.

 

گفت فردا مدارکتو بیار وام حاضره !

 

فردا با مدارک و دمی که گردو میشکست

 

 صبح اول وقت رفتم بانک .رییس بود .

 

مصداق یکی را دیدم لب فروهشته و تند نشسته ء سعدی.

 

گفت :چیه؟

 

نامه و مدارک را نشانش دادم و گفتم: آقای معاون فرمودند

 

 امروز مدارک بیاورم وام حاضر است .

 

گفت :آقای معاون غلط فرمودند .توی سرپرستی هم برو بگو

 

فلانی گفت وام نداریم این بی سروپاهارا هم (معنی حرفش همین بود) اینجا نفرستید .

 

دست نیاز پیش کسان چون کنی دراز -- پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش

 

یک چیزی درونم شکست ولی خم به ابرویم نیاوردم

 

 وبا خودم  گفتم جا نمیزنم ! من بیدی نیستم که با این باد ها بلرزم !    

 

مدارکم را برداشتم بردم بانک ملی که پدر خانمم از آنجا حقوق میگرفت (معلمه)

 

گفتند : باشد ولی یک حساب بیست تومنی باز کن تا سابقه حساب داشته باشی

 

و دوماه از روش بگذره تا بهت وام 185تومنی بدیم

 

بیست تومن را دادم ویک دفترچه حساب قرض الحسنه

 

 کاملا بزرگ  آبی آسمانی رنگ شق و رق با چندین برگ

 

عین دسته چک گرفتم مثل دفترمشق های فرنوی قدیم با آن

 

 بوی تازه اول مهر- مهرش بدلم نشست !

 

دو ماه گذشت و خرداد ماه شد رفتم بانک .

 

رییس گفت : کارت چیست ؟

 

بادی به غبغب انداختم و گفتم دانشجوی کارشناسی ارشد در دانشگاه دولتی هستم .

 

گفت : چگونه اقساط هجده هزارتومنی وام ازدواج را میخواهی بدهی؟

 

گفتم : کار میکنم و در آمد جنبی دارم همچنین شما هم چک بدون تاریخ

 

را از ضامن من (که معلم است و29 سالست  اینجا حساب داردو  هرماه از

 

 این بانک حقوق میگیرد) را که دارید

 

اگر قسط وام را ندادم همشو یه جا از حساب پدر زنم ورمیدارید که.

 

خوشش نیامد . شاید باید التماس بیشتری میکردم !

 

جواب سربالا را محول کرد به یکی از کارمندان دون که برایم بفهماند .

 

گفت برو پیش آقای فلانی تا چک کند که ما اعتبار 185هزار تومنی موجود داریم

 

 برای وام یا نه؟

 

رفتم و گفت نداریم !

 

گفتم پس واسه چی دوماهه منو علاف خودتون کردین؟

 

حساب منو ببندین که اینجا دیگه کاری ندارم .

 

گفت: نه این کا رو نکنید تا دو هفته دیگه قرعه کشی داریم

 

 شاید چیز قلمبه ای برایتان در آید .

 

گفتم چیز قلمبه نصیب من شد الان . دفترچه را باطلش کن .

 

گفت آخه دم قرعه کشی امتیاز منفی است برای ما .

 

با خودم گفتم به درک !

 

امضایش کرد وگفت ببر پیش جناب رییس .

 

بردم .

 

 رییس جلدش را امضا کرد و آن دفترچهء مانند فرنو را

 

که هنوز بوی تازگی میداد از وسط پاره کرد و انداخت سطل آشغال !

 

نمیدانست که آن اعتبار بانکش بود که وارد زباله دانی شد.

 

آخیش ! از پاره شدن آن دفترچه نو و قطور آنقدر کیف کردم که نگو

 

 و یک نفس عمیق کشیدم وروحم آزاد شد .

 

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود-- زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

 

بیست تومن را گرفتم و رییس بانک را با چهره درهم تنها گذاشتم

 

از آنروز نه وام گرفته ام نه کارت اعتباری نه دسته چک و نه قرض

 

 و نه نزول و نه جنس قسطی و تا حالا نمرده ام!

 

و نه درصف بانکها ایستاده ام تا پولم را به حساب بخوابانم

 

ونه در صف بانک ها ایستاده ام تا پول خودم را پس بگیرم !

 

وقتی تبلیغات بانکها را میشنوم که از قرض الحسنه دم میزنند

 

میفهمم که اینها قرض بدون سود ما هست به بانک

 

تا آنرا به بازاریان - محتکران - دلالان و کار چاق کن ها نزول دهند

 

 وآنها هم پدر این مردم را با پول خودشان در بیاورند .

 

و این وسط آنها هم لفت لیسی بکنند و ساختمانهای چند میلیاردی بزنند

 

وپاداش ها و کارانه های میلیونی دریافت کنند .

 

واگرما تحت  کارمندانشان را پشه گزید

باپول من و تو به آنها خون بها و غرامت و دیه بپردازند !

 

 


+ نوشته شده در  بیست و پنجم آبان 1386ساعت 21:49  توسط پونی بزرگ و پونی کوچیک  | 

نمیرم از این پس که من زنده ام که عکاسباشی عکسمو انداخته!

******************************************

نازی


+ نوشته شده در  بیست و هشتم مهر 1386ساعت 23:34  توسط پونی بزرگ و پونی کوچیک  | 


+ نوشته شده در  دهم اردیبهشت 1386ساعت 0:20  توسط پونی بزرگ و پونی کوچیک  | 

 

 

آورده اند که مردی خروس نیکویی در بازار دید وپسندید

 

و با یه شرط که دیگر باز پسش نده ، با قیمت خیلی مناسب خرید

 

و شادمان به خانه برد ودر حیاط کنار مرغ ها انداخت.

 

زنش که به خانه آمد و خروس را در حیاط دید زود رفت

 

 و چادربه سر کرد وغوغایی بر پا که :

 

من تو خونه ای که یه نا محرم اونجا باشه پا نمیذارم

 

یا این خروس رومیبری  پسش میدی یا منو طلاق!

 

مرد گفت: بابا یه خروس که دیگه این حرفارو نداره

 

اون ما روبرای نماز صبح بیدار میکنه ، شگون داره ،

 

ذکر لا اله الا الله میگه ،غیرت داره .

 

اما این حرفا تو کت زنه نرفت که نرفت .

 

آخرش مرد خروس رو زد زیر بغلش و ناراحت ازمنت

 

پس دادن خروس و شادمان از اینکه عجب زن با حجب

 

 و حیایی داره که حتی یه پرنده از جنس نرینه رو هم

 

 نامحرم میدونه ،رفت سراغ فروشنده .

 

فروشنده شرط اول رو یاد آوری کرد و عیب وایراد

 

مالی که فروخته رو پرسید ولی مرد قصه ما بدون

 

هیچ دلیلی فقط اصرار داشت که خروس رو  پس بده .

 

دعوا بالاگرفت و بالاخره مرده کوتاه اومد ودلیل پس

 

 دادن خروس رواینجوری آشکارکرد:

 

عیب خروس تو اینه که نره  و زن من دوست نداره یه

 

موجود نرینه و نامحرم در خونه داشته باشیم .

 

فروشنده از این استدلال خندش گرفت و خروس رو پس

 

گرفت ولی در گوش مرده یه چیزی رو زمزمه کرد :

 

ای مرد ساده دل ، اینو بدون که زنت از راه عفت و

 

پاکدامنی خارج شده و تمام این حرفا برای جا نماز آب

 

 کشیدنه و الا کجای این شرع مقدس گفته که خروس

 

هم برای  زنان نا محرم محسوب میشه !

 

این افراط درمتشرع نشون دادن خودش تنها یه دلیل

 

میتونه داشته باشه که برات گفتم .

 

باور نداری مواظبش باش تا متوجه بشی !

 

و چنین بود .... 

 


+ نوشته شده در  هجدهم فروردین 1386ساعت 13:13  توسط پونی بزرگ و پونی کوچیک  | 
میدونم فرمالیته هستش !

اگه هواتون بهاریه

اگه دلتون با یه آهنگ موزون میتپه

اگه می تونین شبو هشت ساعتو با آرامش بخوابین

پس همیشه عیدتونه دیگه !

دیگه تبریک گفتن نداره

ولی اگه هواتون هنوز پاییزیه !

و دلتون- تالاپ- تالاپ- شالاپ- خالاپ- فس -  میتپه !

و صبحو مثل کتک خورده ها از خواب پامیشین

انگار که تو چشاتون پر شنه!

باید دعاتون کرد که :

عیدتون مبارک باشه

و دلتون بهاری

و سال نو تون بهتر !

همین

 

 


+ نوشته شده در  بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 10:8  توسط پونی بزرگ و پونی کوچیک  | 

بچه ها!

 

بچه ها!

 

مژده مژده !

 

همه شما می توانید وزیر،دانشمند ،میلیاردر و مدیر کل شوید !

 

دیگر نیازی نیست زایده ای بنام مخ در کله تان وجود داشته باشد !

 

و لازم نیست سال ها به دنبال سواد و شعوروپول بدوید و عمرتان را هدر دهید  !

 

در کشور ما آمپولی کشف شده که با تزریق آن درسن بیست و پنج سالگی

 

 و حتی در بعضی موارد در شانزده سالگی راه پنجاه ساله طی میشود !

 

یعنی عوض هفتاد و پنج سالگی دریک سوم این مدت دانشمند وبیل گیتس می شوید !

 

و با کشف این آمپول کشور ما پنجاه سال پنجاه سال می تواند جهش کند

 

 و از دنیا جلو بزند !

 

دنیا دیگه مثل تو نداره!

 

نداره نه میتونه بیاره!

 

نگارشانزده ساله من هم که به مکتب عالی نرفت و قهر کرد از ننم !

 

الان به کمک این آمپول مساله آموز صد مدرس شده وبراش اسکورت و راننده گذاشتن!

 

آقا بیا برو ، برو بیا !

 

این آمپول زمانی برای تزریق یه باسن مناسب می خواست .

 

منم گفتم آقا این شهرام آلاسکای ما یکی داره ردیف کارتون !

 

یه معیار ارزیابی پیشرفت مناسبم براش هست:

 

اون حتی عرضه نداره آلاسکا رو رها کنه رو چرخ دستیش لا اقل بستنی کیم بفروشه !

 

یکی بهش استعمال کنین ببینیم افاقه میکنه یا نه؟

 

 شاید واسه ما از فردا لا اقل کیم بیاره!

 

دندونامون ریخت از بس آلاسکا مک زدیم!

 

آقا زدند بهش وسرهفته با کامیون یخچال دار اومد سرکوچه!

 

الهم ابیض ماتحت کلناو الرزقنا هذه الانجکسیون الفانتاستیک !

 

امروز یکی از این آمپول خورده ها روتو تلویزیون دیدم

 

که منو وادارکرد پرده از این راز بردارم!

 

چون اگه امت این راز روندونند ممکن است شاخدارنیستن شاخدار بشن همه !

 

یارو می گفت(درهشت و سی بیستم اسفند):

 

از آنجایی که بخش مسکن چهارسال بود که در رکود به سر می برد :

 

و متوسط تورم در کشور ما پانزده درصد در سال است ،

 

حالا که دوباره این بخش رونق گرفته وبازار خرید و فروش داغ شده ،

 

همه اون تورم های چهار ساله بزرگ شدن و راه افتاده و باهم ازدواج کردن

 

وبچشون یهو یه تورم تپل مپل شصت درصدی شده !

 

۴*۱۵=۶۰

 

و امت نگران نباشند

 

 دلیلش اینست !

 

وجای هیچگونه نگرانی ندارد !

 

وگرنه این بچه اینقدر چاق نمیشد !

 

ومشکل هورمونی و تغذیه ای ندارد !


+ نوشته شده در  بیستم اسفند 1385ساعت 22:1  توسط پونی بزرگ و پونی کوچیک  | 
رسول رفت

رسول مرد

و چشمش نگران نسل سوخته بود

نسل من و تو

نسلی که خودفروشی میکند تا زنده بماند

حالا چه خودی ؟

بماند!

 رسول از درد  دق کرد

 کاش رسول زیاد نمی دانست !

من هم از تبار رسولم ؟

 شاید ....


+ نوشته شده در  شانزدهم اسفند 1385ساعت 21:38  توسط پونی بزرگ و پونی کوچیک  | 

اینجا بهشت است

 

اینجا خوب است

 

اینجا هوا عالیست

 

اینجا آدم عاقل است

 

ولی آدم آنگونه که در رویا هایت بود نیست

 

اینجا آدم آدم است

 

اینجا تو کمی

 

اینجا تو نیستی

 

اینجا تو آنگونه که در رویاهایت  دیدی نیستی

 

اینجا زیادی خوب است

 

و اینان زیادی خوبند و آدم نیز

 

من طرف تو ام

 

او اینگونه نمی خواهد

 

اگر من منم اگر تو تویی اگر آدم آدم است

 

پس او اینگونه نخواهد

 

تو اویی؟

 

نیستی

 

تو خودت هستی

 

آدم را بربا

 

آدم را برای خودت بردار

 

مثل تواست

 

مثل آنهاکه نیست

 

اگر خواستند آدم دیگری برای خود دست و پا می کنند

 

اینجا مگر چه دارد؟

 

سپید در کنار سیاه سپید است

 

وگر نه کور می کند چشمانت را

 

تعلق خاطر داری؟

 

آن هم میرود

 

وقتی تو بخواهی

 

دنیای تو در کنار توست

 

تو خود اوی خودت می شوی

 

بگذارنخواهند

 

آنها تو را زمینگیر می خواهند

 

بهشت را برای خودشان بگذار

 

و بگذر

 

بهشت در دل توست

 

و در دل دیگر تو

 

بیا

 

 با من بیا تا نشانت دهم چکار باید بکنی

 

بیا

 

 بیا ....

 

 


+ نوشته شده در  یازدهم اسفند 1385ساعت 23:4  توسط پونی بزرگ و پونی کوچیک  | 

از آنجا که به فیض الهی وفور همه چیز است وخلایق در رفاه بر آن شدیم

 

 اسامی هفت سین سفره عیدشان را نیز ما محیا سازیم که از مشقت  یافتن

 

سینانی چند ملالی در خاطرشان نیافتد وفسفر خاطرنفرسایند .

 

ازخلایقی که سر کارند می آغازیم تا به مستوره ها برسیم که ددری ها

 

دستشان بند تر، وقتشان کم  وبرای کمک اولی ترند:

 

صنف فرمان گردانان دور برد :

 

 سیبیل (که شوفر را بی آن ابهت نباشد و در صدرعشق است)

 

سگ دست – سوپاپ – سیم بکسور – سیلندر – سپر- سیراب شیردون !

 

صنف پرتغال های مستقیم رو در جایی که باغلار باغی دارد و چایلار چایی و گللر گولی!:

 

 سیلاب- سید حمزه – سیداوا – سه راه امین – ساعات قاباغی - سجادیه – سهروردی

 

صنف بی مهرگان : سوهان ناخن – سشوار – سایه – سنجاق سینه – سوتین

 

ساندویچ با سن ایچ

 

صنف سره پایان سفید پوش تازه سبز گردیده : سوند – سرنگ 

 

 سر سوزن که هر چه کلفتش است نصیب فقرا می شود –ساکشن – سرم

 

 ساولون – سالاد اولویه که سردش نیز سرکشیک غنیمت است – بمیرم براتون!

 

صنف خلبانان بی طیاره : شیخ – شنگ – شیا – شفید – شرنگ – شنده – شیگار مقنه

 

صنف ابرو پیوسته ها  : سفیداب – سرخاب – سنگ پا – سدر- سرمه – سنجاق – سرسره


+ نوشته شده در  دهم اسفند 1385ساعت 9:39  توسط پونی بزرگ و پونی کوچیک  | 
 

عید بر عاشقان مبارک باد      عاشقان عیدتان مبارک باد


+ نوشته شده در  هفتم اسفند 1385ساعت 15:39  توسط پونی بزرگ و پونی کوچیک  | 

دوستی تعریف می کرد که:

 

توی خوابگاه ما یکی پیدا شده بود که کره  مربا وسایرمواد غذایی

 

بچه ها را از توی یخچالهای مشترکی که در آشپز خانه بود

 

کش میرفت و عمدتا یه یادداشت میذاشت جای اونابا امضای زورو.

 

مثلا کباب ها مرغ وسوسیس بچه ها روورمیداشت ولی برنجا می موند.

 

تلاش ما برای پیدا کردن این آقای زورو بی نتیجه بود

 

 تا اینکه کارد به استخوانمان رسید و یکی از بچه ها ازدوستش که

 

 دانشجوی داروسازی بود مقداری داروی مسهل از نوع

 

 موثروناب گرفت .

 

دارو را آوردیم واول شب اونو داخل کباب های کوبیده

 

جا سازی کردیم و به طور تابلو در یخچال گذاشتیم و به اتاقمون

 

رفتیم و منتظر شدیم تا دارو افاقه کنه .

 

نصف شب بود که دیدیم یه آمبولانس فابریک وارد محوطه

 

خوابگاه شد و یه راست اومد دم بلوک ما .

 

من بچه ها رو زود صدا زدم و گفتم : بچه ها زود برین پای پنجره ها

 

 زورو به دام افتاده

 

وشما تجسم کنید بنده خدایی رو با برانکار می برند که روشو

 

با آرنجش پوشونده و ازپنجره هر اتاق یه عده ای داد میزنن :

 

 هی زورو خوش بگذره !

 

زورو التماس دعا !

 

 زورو بازم این ورا بیا !

 

 و به تورنادو سلام ما رو برسون ! 


+ نوشته شده در  دوم اسفند 1385ساعت 18:34  توسط پونی بزرگ و پونی کوچیک  | 

آقای رئیس جمهور-رئیس دولت کشور جمهوری اسلامی ایران به ما کمک کنید

 

ما نیز مسلمان هستیم و رو به سوی قبله ای که شما نماز میگذاریدنماز می خوانیم

 

شما طرفدار واقعی مستضعفان جهان هستید ما بعد از خدا امیدمان به شماست

 

شما به ستمدیدگان همه جهان نظر دارید ملت مارا هم فراموش نکنید

 

ما در تحریم قرارداریم و چند سالیست که دستمزد هایمان پرداخت نشده است

 

زندگی برای ما تنگ شده است ما از خانه هایی که نسل اندر نسل  پدرانمان

 

 مالک آن بوده اند رانده شده ایم .

 

ما گروگان گرفته شده ایم .

 

اغلب ازدواج نمیکنیم تا بچه های ما هم آواره نشوند .

 

ما آواره ترین مردم جهان هستیم و خانه بدوشی پیشهء ما شده است و

 

 تا دهه ها بعد که عمرمان قد نمیدهد امید سامان نداریم .

 

ما جنگ زده هم هستیم وشهدای زیادی را تقدیم اسلام و میهنمان کرده ایم

 

ما زادهء جنگیم و طراوت و کودکیمان را در زیر چکمه های متجاوزان جا گذاشته ایم

 

آقای رئیس جمهور کشور بزرگ و ثروتمند ایران

 

کمکمان کنید

 

ما یا شرمندهء فرزندانمان هستیم یا شرمنده ء خود دیگرمان و شب را

 

 با آرزوی داشتن حد اقل امکانات زندگی به صبح می رسانیم .

 

 ولی افسوس هر چه میگذرد ما بیشتر فراموش میشویم

 

دنیا هم مارا نمیبیند

 

شما ما را در یابید

 

و شادی را به ما هدیه کنید

 

آقای احمدی نژاد به ملت مظلوم ومسلمان ایران کمک کنید

 

ما جوانان اصلا کاری نداریم که حقوقمان هم پرداخت نشده باشد

 

میدانید ما اصلا خانه ای نداریم که از آن رانده هم شده باشیم

 

ما مستاجر این و آنیم و نسلهای گذشته ما را گروگان گرفته است

 

آقای رئیس جمهور کشور بزرگ و ثروتمند ایران

 

به ملت مظلوم ایران کمک کنید

 

به جوانان کمک کنید


+ نوشته شده در  بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 19:11  توسط پونی بزرگ و پونی کوچیک  | 

من زیاد روزنامه نمی خونم ولی از آخرین روزنامه ای که خوندم

 

 یه مورد براتون عرض میکنم شما قضاوت کنید که من حق دارم

 

 دیگه روزنامه نخرم یا نه؟

 

در یک صفحه به وضعیت جوانان در تکیه ها و حسینیه ها و

 

 مداحان اونها اشاره داشت که از روی آهنگ های لس آنجلسی

 

 و با ارگ و کیبورد و انواع طبل و سنج به تعزیه داری می پرداختند

 

 و دیگه از مرثیه و حزن و اندوه وشعورو جاذبه و دافعه خبری نبود .

 

 هرچه بود شعرهای بی مایه بود وریتم بود وسرعت ونعره های غربی

 و اختطلاط هایی هوسناک به بهانهء عزاداری برای حسین مظلوم و سور چرانی مدرن بعنوان نذری برای آن حضرت.

در صفحه دیگرسردار فلانی اشاره داشت که متاسفانه تعداد زنان

 

خلافکاربعد از انقلاب سیزده درصد افزایش یافته و از نظر اعتیاد

 

 به مواد مخدر بدلیل نزدیکی به مراکز  تولید افیون در مرتبه نخست

 

قرار داریم وهر ساله هزاران نفر دراین راه قربانی میدهیم.

 

در صفحه ای دیگر گلایه ای از دبیر خانهء شعر چاپ شده بود که

 

از عدم تامین بودجهءآن مرکز توسط دولت و بدهی سنگین آن

 

به مولفان و ناشران و اهل قلم حکایت داشت .

 

در همان صفحه از افزایش ناچیز( فقط یک درصدی) بودجه فرهنگی

 

 کشوربرای سال1386گلایه شده بود و آخرین خبرمیدانید چه بود؟

 

در نشست شورای عالی انقلاب فرهنگی اعلام شد :

 

  وضعیت فرهنگی کشور در حد مطلوبی قرار دارد .

 

 وحاج آقاهای تهیه کننده گزارش فقط ! استناد کرده بودند به

 

تعداد کتابهای انتشار یافته در کشور در سال 1385 که چند درصدی

 

افزایش داشت و همه میدانیم که کتابهای مورد نظر یا داستانهای

 

 هری پاتر است یاحل المسائل کتابهای دبیرستان وجزوه های کنکور

 

 قلمچی و گاج و آیندگان یا یارانه مند هایی که یه چیزی هم باید دستی

 

گرفت تا اونارو خوند یا جایزه ای چیزی بعنوان مسابقه کتابخوانی در

 

 نظر گرفته شده باشه که عده ای به طمع آن بطرفش کشانده شوند وبه

 

 خوردشان چیزهایی داده بشه!

 

واسه همینه که من روز نامه نمیخونم چون جونمو دوست دارم و

 

کار دست خودم میدم. یک بار امتحان کافیه! 

  این عکس رو از سایت روز آنلاین برداشتم :   

  


+ نوشته شده در  بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 11:35  توسط پونی بزرگ و پونی کوچیک  | 

من و دانشجویان کلاسمون  رفته بودیم بازدید از مزارع گندم

 

استادمون از اون هفت خطای روز گار ورئیس سازمان نظام مهندسی کشاورزی

 

 استانی بود که  دانشگاهمون اونجاست . 

 

 توی یکی از دهاتی که انتخاب  کرده بود از مینی بوس پیاده شدیم و وارد یه مزرعه

 

 گندم شدیم که کشاورز زحمت کشش هم اونجا مشغول کار بود . 

 

استاد کمی از وضعیت نا بسامان مزرعه و وفور علفهای هرز و آفات و بیماریها در

 

 اونجا برامون توضیح داد و حسابی بعنوان رئیس سازمان از اون وضعیت بد

 

  شاکی شد و از کشاورز پرسید :

 

 پدر جان مهندس ناظرطرح محوری گندم ده شما کیه؟

 

مردیکه واسه چی پول میگیره ولی وظیفشو انجام نمیده؟

 

کشاورزجواب داد :

 

 واللا یه مهندس  جوون و تازه کاریه که انگار هیچی حالیش نیست

 

از اون پدر سوخته هاست . سرتا پا همش دروغه .

 

بهمون میگه هفته آینده فلان موقع سر مزرعه هاتون باشین

 

میام بازدید و به مشکلاتتون رسیدگی میکنم ولی نمیاداسمش انگارفلانیه .

 

اسمی که کشاورز گفت اسم پسر استاد یا همان آقای رئیس بود ومنم میشناختمش که

 

کپیه باباش بود .

 

استاد ندونسته بد جوری خودشو انداخته بود توی هچل .

 

 منو بگو در حالی که  خودمو به نشنیدن زده بودم 

 

 وسعی مرگباری رو در خفه کردن خندم   تجربه میکردم

 

زود عرصه رو خالی کردم وبا بهانه ای  به بررسی الکی مزرعه های کناری رفتم

 

 تا بتونم نفسی تازه کنم .


+ نوشته شده در  بیست و سوم بهمن 1385ساعت 22:8  توسط پونی بزرگ و پونی کوچیک  | 


+ نوشته شده در  بیست و دوم بهمن 1385ساعت 22:42  توسط پونی بزرگ و پونی کوچیک  | 
این بزرگترین عشق منه . میدونین کجاست؟سبلان

 

 


+ نوشته شده در  بیستم بهمن 1385ساعت 23:28  توسط پونی بزرگ و پونی کوچیک  | 
ازم عکس و کاریکاتور خواسته بودین . اینم از اون سالماش!


+ نوشته شده در  بیستم بهمن 1385ساعت 23:17  توسط پونی بزرگ و پونی کوچیک  | 


+ نوشته شده در  بیستم بهمن 1385ساعت 23:14  توسط پونی بزرگ و پونی کوچیک  | 


+ نوشته شده در  بیستم بهمن 1385ساعت 23:11  توسط پونی بزرگ و پونی کوچیک  | 


+ نوشته شده در  نهم بهمن 1385ساعت 12:23  توسط پونی بزرگ و پونی کوچیک  | 

 

پسر عموی من دکتر دندان پزشکه

 

توی یکی از شهرستان های دورکه طرح  بود

 

من زیاد بهش سر میزدم .

 

یه خاطره از اون روزا براتون نقل میکنم که همیشه فکر منو مشغول کرده:

 

یه روز یه خانم روستایی با پسر ده یازده سالش اومد مطب و گفت : 

 

دندون پسرم درد میکنه اونو بکشید

 

دکتر پس از معاینه گفت که دندون پسرتون یه حفره کوچیک داره که

 

اگه ترمیم شه دندون میشه مثل روز اولش و تا ده هاسال کار میکنه

 

زنه پرسید هزینش چقدره و دکتر با تخفیف و ملاحظه گفت ده هزار تومن

 

چون عصب کشی میخواد وترمیم ریشه و...

 

زنه پرسید : بکشی چقدر میشه ؟ جواب شنید هزار تومن

 

زنه گفت: بکشش

 

و دکتر با زحمت زیاد اون دندون نسبتا سالم رو کشید

 

زنه غافل از اینکه یه دندون واقعی چند صد هزار تومن ارزش داره !

 

پسره تا آخر عمرش جای خالی اون دندونو بخاطر 9هزارتومن احساس خواهد کرد

 

و وقتی عقلش رسید مادرشو مذمت.

 

میدونید اینو واسه چی نوشتم؟

 

پرده دوم-از زبون دندون

 

دردش اومده.  ناراحته . از اوضاعیکه پیش اومده ناراضی هست

 

قدرشو ندونستند.

 

اون نسبتا سالمه فقط چون ازش خوب مراقبت نکردن

 

 و لطمه دیده یه کم دردش میاد.

 

از اینکه بجای گاز انبر اونو بکار گرفتن دلش شیکسته !

 

داد میزنه : منو نکنین . منو دور نندازین .من هنوز خیلی کارا میتونم بکنم.

 

من خیلی با ارزشم . من محکم هستم . منم مثل شما مخلوق خدا هستم

 

و میخوام زندگی کنم .

 

جای خالی منو کی میخواد پرکنه براتون ؟

 

مصنوعیا بخوبی من نیستن به خدا .

 

ولی کندن اون هزینه کمتری داره

 

چون اگه نکنیش باید ببینی چرا درد داره؟

 

کجاش آسیب دیده .

 

 باید تمیزش کنی

 

ضد عفونیش کنی

 

ببریش حموم

 

با روکش طلا ازش محافظت کنی !

 

اینا خیلی کار داره

 

و ما وقت وهزینشو نداریم

 

سرمون شلوغه .

 

این درد لعنتی  باید هرچه زودتر  بخوابه !

 

کله شو با انبرمحکم میگیریم

 

 میکشیمش با تمام نیرو  و با تقلای زیاد از حفرهء خونالود خارجش میکنیم

 

 ومیندازیمش توی سطل آشغال

 

و بهش میگیم برو به درک دندون کرم خورده وفاسد که

 

از اول هم جنست خراب بود.

 

انگار ما خودمون این بلا رو سرش نیاوردیم ... بماند ...


+ نوشته شده در  ششم بهمن 1385ساعت 13:9  توسط پونی بزرگ و پونی کوچیک  | 

پروانه اومد گفت :

 

- خاک بر سرم شد!

 

دورشو گرفتیم وپرسیدیم

 

- چی شده؟

 

- بابک تصادف کرده تو بیمارستانه 

 

- طوریش شده ؟

 

- خودش میگه زیاد چیزیش نشده

 

- خدارو شکر

 

- ولی من باور نمیکنم میگه خورده به یه موتوری واز جاده خارج شده

 

 و ماشینش چپ کرده

 

 - مقصرکیه ؟

 

- پلیس گفته سواری کنترلشو بدلیل سرعت زیاد از دست داده

 

- موتوری چی - نمرده که؟

 

- نه ! فقط یه پاش شکسته  

 

- خوبه باز- جای شکر داره به خدا

 

- بچه ها حالا میگین چیکار کنم؟

 

- خوب یه گل بگیر برو عیادتش

 

- نه اونو نمیگم حالا

 

- پس چی؟

 

- بابک دیگه ماشین نداره !

 

- بمیریم برات

 

-- خب یکی دیگه میخره

 

- نه بابا پولش کجا بود - کلی باید دیه بده – تازه- هنوز قسط قبلیه تموم نشده

 

- چاره ای نیست باید بسوزی و بسازی !

 

-- آره خدا رو شکر خودش سالمه - زیاد طوریش نشده

 

--- بالاخره یه پولی جمع میکنه یه لگن دیگه میخره خب

 

- آخه خیلی طول میکشه خیلی

 

من این وسط تکلیفم چیه ؟

 

- میدونی چیه؟

 

تو فقط یه راه داری که فوری جواب میده

 

- چی؟

 

- که پارتنرتو عوض کنی !

+ نوشته شده در  سوم بهمن 1385ساعت 17:21  توسط پونی بزرگ و پونی کوچیک  | 

وقتی که ازدواج کردم دانشجو بودم ومثل همه دانشجو ها

 

 وضع مالی آنچنانی نداشتم (الان هم دانشجویم و الان هم ...)

 

دانشگاه نامه ای دستم داد که : سرپرستی محترم بانک ملت

 

آقای ایکس دانشجوی کارشناسی ارشد این دانشگاه برای اخذ وام

 

ازدواج حضورتان معرفی می شود لطفا اقدام نمایید .

 

وام هم همون وام 200هزارتومنی بود که مثلا  باید به

 

 همه مزدوجین بدن آنهم با کسر 15هزار تومن بابت کارمزد .

 

رفتم سرپرستی ،گفت خونتون کجاست؟ گفتم شریعتی .

 

نوشت: شعبه شریعتی اقدام شود .

 

خوشحال رفتم بانک .معاون اونجا بود ولی رییس نه.

 

گفت فردا مدارکتو بیار وام حاضره !

 

فردا با مدارک و دمی که گردو میشکست

 

 صبح اول وقت رفتم بانک .رییس بود .

 

مصداق یکی را دیدم لب فروهشته و تند نشسته ء سعدی.

 

گفت :چیه؟

 

نامه و مدارک را نشانش دادم و گفتم: آقای معاون فرمودند

 

 امروز مدارک بیاورم وام حاضر است .

 

گفت :آقای معاون غلط فرمودند .توی سرپرستی هم برو بگو

 

فلانی گفت وام نداریم این بی سروپاهارا هم (معنی حرفش همین بود) اینجا نفرستید .

 

دست نیاز پیش کسان چون کنی دراز -- پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش

 

یک چیزی درونم شکست ولی خم به ابرویم نیاوردم

 

 وبا خودم  گفتم جا نمیزنم ! من بیدی نیستم که با این باد ها بلرزم !    

 

مدارکم را برداشتم بردم بانک ملی که پدر خانمم از آنجا حقوق میگرفت (معلمه)

 

گفتند : باشد ولی یک حساب بیست تومنی باز کن تا سابقه حساب داشته باشی

 

و دوماه از روش بگذره تا بهت وام 185تومنی بدیم

 

بیست تومن را دادم ویک دفترچه حساب قرض الحسنه

 

 کاملا بزرگ  آبی آسمانی رنگ شق و رق با چندین برگ

 

عین دسته چک گرفتم مثل دفترمشق های فرنوی قدیم با آن

 

 بوی تازه اول مهر- مهرش بدلم نشست !

 

دو ماه گذشت و خرداد ماه شد رفتم بانک .

 

رییس گفت : کارت چیست ؟

 

بادی به غبغب انداختم و گفتم دانشجوی کارشناسی ارشد در دانشگاه دولتی هستم .

 

گفت : چگونه اقساط هجده هزارتومنی وام ازدواج را میخواهی بدهی؟

 

گفتم : کار میکنم و در آمد جنبی دارم همچنین شما هم چک بدون تاریخ

 

را از ضامن من (که معلم است و29 سالست  اینجا حساب داردو  هرماه از

 

 این بانک حقوق میگیرد) را که دارید

 

اگر قسط وام را ندادم همشو یه جا از حساب پدر زنم ورمیدارید که.

 

خوشش نیامد . شاید باید التماس بیشتری میکردم !

 

جواب سربالا را محول کرد به یکی از کارمندان دون که برایم بفهماند .

 

گفت برو پیش آقای فلانی تا چک کند که ما اعتبار 185هزار تومنی موجود داریم

 

 برای وام یا نه؟

 

رفتم و گفت نداریم !

 

گفتم پس واسه چی دوماهه منو علاف خودتون کردین؟

 

حساب منو ببندین که اینجا دیگه کاری ندارم .

 

گفت: نه این کا رو نکنید تا دو هفته دیگه قرعه کشی داریم

 

 شاید چیز قلمبه ای برایتان در آید .

 

گفتم چیز قلمبه نصیب من شد الان . دفترچه را باطلش کن .

 

گفت آخه دم قرعه کشی امتیاز منفی است برای ما .

 

با خودم گفتم به درک !

 

امضایش کرد وگفت ببر پیش جناب رییس .

 

بردم .

 

 رییس جلدش را امضا کرد و آن دفترچهء مانند فرنو را

 

که هنوز بوی تازگی میداد از وسط پاره کرد و انداخت سطل آشغال !

 

نمیدانست که آن اعتبار بانکش بود که وارد زباله دانی شد.

 

آخیش ! از پاره شدن آن دفترچه نو و قطور آنقدر کیف کردم که نگو

 

 و یک نفس عمیق کشیدم وروحم آزاد شد .

 

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود-- زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

 

بیست تومن را گرفتم و رییس بانک را با چهره درهم تنها گذاشتم

 

از آنروز نه وام گرفته ام نه کارت اعتباری نه دسته چک و نه قرض

 

 و نه نزول و نه جنس قسطی و تا حالا نمرده ام!

 

و نه درصف بانکها ایستاده ام تا پولم را به حساب بخوابانم

 

ونه در صف بانک ها ایستاده ام تا پول خودم را پس بگیرم !

 

وقتی تبلیغات بانکها را میشنوم که از قرض الحسنه دم میزنند

 

میفهمم که اینها قرض بدون سود ما هست به بانک

 

تا آنرا به بازاریان - محتکران - دلالان و کار چاق کن ها نزول دهند

 

 وآنها هم پدر این مردم را با پول خودشان در بیاورند .

 

و این وسط آنها هم لفت لیسی بکنند و ساختمانهای چند میلیاردی بزنند

 

وپاداش ها و کارانه های میلیونی دریافت کنند .

 

واگرما تحت  کارمندانشان را پشه گزید

باپول من و تو به آنها خون بها و غرامت و دیه بپردازند !


+ نوشته شده در  بیست و نهم دی 1385ساعت 21:48  توسط پونی بزرگ و پونی کوچیک  | 

نوشته شد توسط پونی بزرگ :

 

توی خونمون ختم مجلس روضه خوانی بود وکیپ بود

 

 از خانمای درو همسایه

 

 منم ناچار دراتاقم زندانی شده بودم که یک دختر بچه ی غریبه

 

آرام در اتاق منو بازکردو سرک کشید وتا منو دید زود در و

 

 بست و رفت .

 

من به مخم فشار میاوردم که یادم بیاد اون کیه  که تلفن زنگ زد

 

 زود پریدم گوشی رو برداشتم .

 

پشت خط یک آقای موقری بود که گفت:

 

 من از نیروهای انتظامی هستم -  ما رد یک باند سرقت را

 

 تا خانه شما گرفته ایم که عبارتست ازیک خانم ودوسه تا دختر

 

 قد و نیم قد - اینها  وارد منازلی می شوند که مراسم ختم و

 

 روضه خونی و سفره ابوالفضل در آنها برگزارمی شود

 

و دست به دزدی میزنند.

 

 ماچندیست که بدنبالشان هستیم وبصورت نامحسوس تعقیبشان کردیم

 

 والان در منزل شما هستند –

 

 شما بدون برهم زدن مجلس و عکس العمل خاصی منتظرشوید

 

 تا ما وارد عمل شویم

 

- و قطع کرد .

 

دیدن دختر بچه غریبه  و زنگ تلفن پلیس حسابی نگرانم کرد ،

 

لباس پوشیدم واز پنجره اتاقم پریدم تو حیاط که مواظب باشم

 

  کسی بیرون نره و منتظربودم که دیدم یه آقا ی سیاهپوش

 

 ویک خانم چادری  به همراه پدرم که لابد در کوچه باهاشون

 

 برخورد کرده بود وارد حیاط شدند.

 

 اونا برخلاف اصول پلیسی ،  بلند بلند باهم حرف میزنند

 

 و در مورد نحوه وارد عمل شدن باهم جر و بحث میکردند

 

  پدرم بهشون میگفت که: آرومتر ، حالا که همه چیز تحت کنترله

 

 سر و صدا واسه چیه؟ – اگه دزدی هم باشه تو خونست 

 

- ما که چلاق نیستیم - اونا رو میگیریم  مهمونا الان میفهمند

 

 و آبرو ریزی میشه .

 

مهمونا هم نگو- از این صدا بیشترشون مشکوک شده بودن

 

و سر پا ونیم خیز به حیاط وما سرک میکشیدن .

 

 بعد ازمذاکرات و آمادگی ها و تدابیر لازم جهت بستن

 

خروجی ها و راه های فرار،  خانم پلیس وارد مجلس شد

 

 و از بین مهمونا یک زن بلند قد - یک دختر شونزده هفده

 

ساله ریزه میزه ودو تا دختر هشت نه ساله رو بیرون کشید

 

 وبهشون دستبند زد .

 

آقا و خانم پلیس به وارسی دزدا پرداختن و اعلام کردند که:

 

بحمدا..  دزدا فرصت برداشتن چیزی رو پیدا نکردند.

 

ما هم وظیفه سپاسگزاری رو به جا آوردیم - اونا هم با

 

فروتنی - آدرس کلانتری را دادند   وبه سرعت سواریک

 

 پژوی سفید شدند ورفتند .

  

 من – پدرم  - مادرم همسایه ها و خانمای اقوام 

 

 با هزار خدارا شکر و به خیر گذشت ومن میدونستم و ...

 

در حیاط دور خودمان میچرخیدیم وحادثه رو مرور میکردیم

 

که یهو جیغ یکی ازمهمونا به هوا رفت:

 

  ای وای کیف پولم نیست !

 

همه زنا یی که حیاط بودن دستپاچه دویدند توی خونه

 

و رفتند سراغ وسایلشون وخودتون ادامه رو میدونید :

 

 یه تعداد موبایل ،چند تاکیف پول ،چند تیکه طلا وساعت

 

و... ناپدید شده بود.

 

با چند دقیقه تاخیر دوزاری ما افتاد !

 

نگو که پلیسا بدلی بودن و خودشون با جر و بحث در حیاط ،

 

 فرصت مناسب رو واسه همدستاشون فراهم کرده بودن

 

تا کارشونو کامل کنند!

 

بعدخودشون خودشونودستگیر کرده و برده بودن .

 

ما هم این وسط با پلیس تماس نمیگرفتیم چون خود پلیس

 

 به ما زنگ زده بود و ازحضور دزدا مطلعمون کرده بود !

 

ادامه ماجرای بالا جذاب تره:

 

 من اتفاق بالا رو همونطور که کامل خوندین،

 

 دیشب توی خواب دیده بودم بدون کم وکاست!

 

و امروز براتون نوشتم .

 

باور کنین .

 

خوابم اونقدر زنده بود که یادم نمیره و یک تجربه

 

 درست وحسابی بود بدون هزینه .

 

 پس مواظب باشیم و بیشتر دقت کنیم .

 

اگه از روش فیلم سینمایی ساختن،

 

 شما شاهد باشین و حق منو در دادگاه پیش اونیکه

 

سرقت سوژه کرده ثابت کنین !ببین کی گفتم .  


+ نوشته شده در  بیست و ششم دی 1385ساعت 0:40  توسط پونی بزرگ و پونی کوچیک  | 

  با  اسپند - چوب بستنی و کاموا رنگی  اینو درست کردم

و اینجا آویزون کردم که وبلاگم چشم نخوره ! چطوره؟


+ نوشته شده در  بیست و یکم دی 1385ساعت 22:4  توسط پونی بزرگ و پونی کوچیک  | 

 

جملات زرین از نهج البلاغه ی مولا علی  (ع)

 

********************************************

 

 امام علی به والی فارس:عدالت را بگستران

 

و از ستمکاری پرهیز کن ،

 

که ستم رعیت را به آوارگی کشاند

 

و بیداد گری به مبارزه و شمشیر می انجامد.

 

*********************************************

 

دوری تو از آن کسی که خواهان توست

 

نشانه ی عدم فهم  تو از لذت دوستیست

 

 وگرایش تو به کسی که از تو دوری میکند سبب خواری توست .

 

********************************************

 

کسی را که اعمالش او را بلند مرتبه نسازد

 

بزرگی خاندان به او سود نرساند .

 

********************************************

 

آنچه را که نمیدانی مگو بلکه همه آنچه را که میدانی نیزمگو !

 

**********************************************

 

شتاب پیش از توانایی به کاری وسستی

 

 پس از بدست آوردن فرصت از بیخردیست!

 

 *********************************************

 

ستایش تو اگر بیش از سزاواری کسی  باشد

 

از تملق توست واگر کمتر از سزاواری آن فرد باشد از حسادت تو .

 

*********************************************

 

اموالت را همیشه دو شریک است: وراث تو و حوادث روزگار.

 

*********************************************

 

برای فهمیدن بپرس نه برای آزار رساندن

 

که نادان پرسنده همانند داناست و دانای پرسنده شبیه نادان آزار رسان !

 

*********************************************

 

من پیشوای موئمنانم و مال دنیا پیشوای تباهکاران .

 

*********************************************

 

فقر: دین انسان را ناقص – عقل را سرگردان میکند

 

 و بر انگیزاننده خشم هاست .

 

********************************************

 

همنشین نادان مباش که او کار زشت خویش را برای تو بیاراید

 

و دوست میدارد که تو همانند او شوی .

 

*****************************************

 

میان شما و پذیرش پند ،پرده ای از غرور و خودخواهی وجود دارد.

 

 *******************************************

 

تند خویی نوعی جنون موقت  است زیرا که

 

بعدا پشیمانی بدنبالش می آید و کسی که

 

بعد از آن پشیمان هم نشد جنون او دائمیست!

 

 ********************************************

 

بهترین کارها آنست که با نا خشنودی به آن میپردازی

 

 (دارای زحمت است ).(قابل توجه کنکوری ها)

 

 ********************************************

 

طمع کار همواره زبون و خوار است .

 

 ********************************************

  


+ نوشته شده در  هفدهم دی 1385ساعت 15:11  توسط پونی بزرگ و پونی کوچیک  | 
با پوست تخم مرغ شانسی میتونین یه چیزی قشنگتر

 

از خود اون چیز توییه ساخت چین بسازین

 

مثلا من این سگ رو با دو تا پوست تخم مرغ شانسی -

 

 کمی کاموا یه دگمه و پنج تا گوش پاک کن واسه دخترم

 

ساختم !

 

  گفتم براتون نشون بدم شاید یه روزی واسه کاردستی

 

 خواهر زاده تون یه بیست بیاره ! 

 

 


+ نوشته شده در  شانزدهم دی 1385ساعت 1:0  توسط پونی بزرگ و پونی کوچیک  | 
کلمات کلیدی برای فهم مطلب پایین :

پولی که بوی نفت میدهد:همان پولیست که سر سفره من و تو آورده شد!

جریمه فروشنده:این پول نفت به درد عمه ات میخوره با این گرانی !

بوی نامربوط : حرفای نامربوط صادر شده در این مورد !

 


+ نوشته شده در  نهم دی 1385ساعت 1:5  توسط پونی بزرگ و پونی کوچیک  | 

+ مرسی چقدر شد؟

 

 

- ده تومن

 

 

 

+ بفرمایید

 

 

 

- پیفففففف  - چه بوی نفتی میده این پولا – راننده تانکری یا سماور ساز؟

 

 

 

+ نه واللا هیچکدوم -  فقط موقعیکه لکه قیر اون یکی شلوارمو

 

 

 

 با نفت پاک میکردم این پولا تو جیبش جامونده بود – اینطوری شد

 

 

 

- خب – اشکال نداره – سه تومن دیگه میدی حسابمون صاف میشه

 

 

 

+ واسه چی ؟

 

 

 

- تا یادت باشه که دیگه این دم صبحی از خودت بوی نامربوط صادر نکنی !


+ نوشته شده در  هشتم دی 1385ساعت 3:11  توسط پونی بزرگ و پونی کوچیک  | 
 این مطالب و همه مطالب قبلی و بعدی کار خودمه!جنس وطنیه-وارداتی

 نیست !خوب یا بد همینه که هست .

 

 

سيصد  جفت سر انداختم  !

 

دويست جفت كور كردم ! 

 

بيست جفت ديگر كور كردم !

 

تا زير گلو ده تا باقيست

 

اينا ميدونيد چيه ؟

 

نميدونيد كه !

 

منم شوكه شدم .

 

گفتم مامان اينا چيه نوشتي ؟

 

نكنه روح چنگيز خان يا آقامحمد خان در تو حلول كرده ؟

 

گفت :نه بابا اينا رو موقعي كه بافتني باباتو ميبافتم نوشتم !


+ نوشته شده در  بیست و سوم آذر 1385ساعت 12:5  توسط پونی بزرگ و پونی کوچیک  |